دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد..
برچسبها:
خانه شعری و هنری (راد) شعر و هنر
|
||||||||||||||||
|
نوشته شده در تاريخ جمعه 6 ارديبهشت 1392برچسب: فروغ فرخزاد,
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد.. برچسبها: نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 2 فروردين 1391برچسب:فروغ فرخزافروغ فرخزادد,
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
برای دسترسی جامع به تصاویر و شعرها می توانید به آدرس: http://forougham.blogfa.com دیدن کنید. برچسبها: یک پنجره برای دیدن برچسبها: ای هفت سالگی برچسبها: به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم دیگر نمی توانستم صدای کوچه صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و هایهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حباب های کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند و باد ‚ باد که گویی در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد حصار قلعه خاموش اعتماد مرا فشار می دادند و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیم خیره گشته بود به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من میگریختند و چون دروغگویان به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند کدام قله ‚ کدام اوج ؟ مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟ به من چه دادید ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟ اگر گلی به گیسوی خود می زدم از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟ چگونه روح بیابان مرا گرفت و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد! چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد ! چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمی برد کدام قله کدام اوج ؟ مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال می کند و در شکاف گریبانتان همیشه هوا به بوی شیر تازه می آمیزد کدام قله کدام اوج ؟ مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را به آب جادو و قطره های خون تازه می آراید تمام روز ‚ تمام روز رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم به سوی ژرف ترین غارهای دریایی و گوشتخوارترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی برچسبها: دلم گرفته است ![]() برچسبها: چرا توقف کنم چرا ؟
برچسبها: همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد برچسبها: برچسبها: از مجموعه شعر "عصیان" اشعار فروغ فرخزاد
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ خامش بر آستانه محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید گویی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ میزدند درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود محراب را زپاکی خود رنگ میزدند پیشانی بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو دریای روشنی با ساقهای نقره نشانش نشسته بود در زیر پلکهای تو رویای روشنی من تشنه صدای تو بودم که می سرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند افسانه های کهنه لبریز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ در سینه قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو برچسبها: درآغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم فروخواندم به گوشش قصه عشق ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش برچسبها: |
![]() |
||||||||||||||
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک |